گنجور

 
ابن حسام خوسفی

ای کرده به غمزه دل صد شیفته تاراج

تیر مژه‌ات سینهٔ من ساخته آماج

پیوسته کمان سیه از مشک کشیده است

طفره‌ای دو ابروی تو بر دایرهٔ عاج

زان لب که رسیده است لطافت به نصابش

شرط است زکاتی که رسانند به محتاج

ای سرو گل‌اندام بده بادهٔ صافی

بر نالهٔ مرغ سحر و نغمهٔ درّاج

ای اهل صفا را در تو کعبهٔ مقصود

لبیک‌زنان بین به سر کوی تو حُجّاج

در پنجهٔ عشاق کمانی‌ست قوی‌پی

کان را نکشیده است به جز بازوی حلّاج

بر خاک رعونت به تکبر چه خرامی

سرها بنگر زیر پی انداخته بی‌تاج

بگرفت لبت ملک لطافت به ملاحت

پیداست که از کشور خوبان که برد باج

گو خاک درت سجده‌گه ابن حسام است

ارشاد چنین می‌کندش سالک منهاج

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سوزنی سمرقندی

ای یافته تاج نسب از صاحب معراج

هستی به لقب دین همایون ورا تاج

همنام تو است و پدر تو بدو خوشنام

جد تو رسول قرشی صاحب معراج

شاه شرفی تاج تو است از نسب تو

[...]

قاآنی

ای تاج تو ازگوهر و، ای تخت تو از عاج

هر تاجور تخت نشینی به تو محتاج

دندان خود از بیخ کند پیل به خرطوم

تا پایهٔ تخت تو مهیا کند از عاج

بر مقدمت از بهر شرف بوسه زند بخت

[...]

جیحون یزدی

فرق دو جهان یافت زمیلاد نبی تاج

وز بانگ بلال طرب اندوه شد اخراج

رفت افسرکفر از فر اسلام بتاراج

ای ترک من ای زهره زهرات دهد باج

صفای اصفهانی

ای بر سر شاهان زمین از قدمت تاج

بر خیل ملک خاک سر کوی تو معراج

آنی که انانیت او رفته بتاراج

آن قطره که گردید غریق یم مواج

ملک‌الشعرا بهار

ابری به خروش آمد چون قلزم مواج

بر روی زمین بیخت هزاران ورق عاج

گویا فلک امروز بریزد به سر خلق

پس ماندهٔ آن شیر برنج شب معراج

حلاج شدست ابر و زند برف چو پنبه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه