گنجور

 
بلند اقبال

به ماه وسرو تو رانسبتی نبودگهی

نه سرو راست قبائی نه ماه را کلهی

مگر که چشم تو دارد به عاشقان سرجنگ

که صف کشیده ز مژگان به گرد اوسپهی

بیا معافر بدار این دل خراب مرا

که از خراب نخواهد خراج هیچ شهی

به یک نگاه دوچشمت دل ازکفم بردند

نکرده آهوی وحشی گهی چنین نگهی

اگر به روی نکویان نگاه هست گناه

تمام عمر به هر لحظه گوکنم گنهی

تویوسفی وبود چاه بر زنخدانت

اگر که یوسف مصری اسیر شد به چهی

چو من نبود کسی درجهان بلنداقبال

گرم به بزم وصال نگار بود رهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

دلیت باید پر عقل و سر ز جهل تهی

اگرت آرزوست امر و نهی و گاه و شهی

هنرت باید از آغاز، اگر نه بی‌هنری

محال باشد جستن بهی و پیش گهی

کجاست جای هنر جز به زیر تیغ و قلم؟

[...]

ظهیر فاریابی

سر ملوک جهان شهریار روی زمین

تویی که از تو بنازد کلاه و تخت مهی

همیشه کار تو این است و کار توست خود این

که کشوری بستانی و عالمی بدهی

تو از کرم شده ای سرخ روی چون گلنار

[...]

حکیم نزاری

پیام داد به من هاتف سحرگاهی

که نیم شب به حمل رفت شمس از ماهی

هنوز اوّلِ شعبان به رسمِ برغندان

ز دست رویِ نکو می چرا نمی خواهی

ثواب می کن و از جاده ی صواب مگرد

[...]

محیط قمی

خوشا دمی که لبم را به لب چو جام نهی

لبت به بوسم و قالب کنم زشوق تهی

رخ نکوی تو دیدن بود صباح الخیر

از آن که خرم و خندان چو گل به صبح گهی

از آن زمان که عیان شد، چه زنخدانت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه