گنجور

 
بلند اقبال

ای دل بیا برای تو دارم بشارتی

ابروی یار کرده به قتلت اشارتی

گفتم که بوسه ای ز لبت نذرما نما

دشنام داد لیک به شیرین عبارتی

دادیم جان بهیار و خریدیم بوسه ای

بی مایه کس نکرده بدین سان تجارتی

من ضبط دل چگونه توانم که چشم او

داردعجب به بردن دلها مهارتی

دین ودلی نمانده که چشمت نبرده است

غارتگری نکرده بدین گونه غارتی

شیرین بود ز بسکه لب شکرین دوست

یادش فزون نموده به طبعم حرارتی

هر کس که خانه اش شده ویران ز سیل عشق

مشکل که تا به حشر پذیرد عمارتی

شاید که همچو من شوداقبال او بلند

هرکس که عشق افکندش درمرارتی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

ای قاصر از ستایش تو هر عبارتی

آصف نکرد چون تو برونق وزارتی

از مدحت تو روی هنر را طراوتی

وز جود تو ریاض کرم را نضارتی

برده ز رای روشن و از کلک تیره ات

[...]

امیرخسرو دهلوی

یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی

کافتد ز فتنه در همه آفاق غارتی

چندین به شهر دزدی دلها کجا شود؟

در دیده گر ز چشم تو نبود اشارتی

آن را که می کشی، به ازین نیست خونبهاش

[...]

آشفتهٔ شیرازی

ساقی بده شراب که دارم بشارتی

زآن چشم شد بخوردن خونم اشارتی

چشمان تو مدام بیغمای دین و دل

ترکان اگر زدند بسالی بغارتی

تلخی صبر بر که خوری شربت وصال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از آشفتهٔ شیرازی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه