گنجور

 
بلند اقبال

آتشی عشق زد به خرمن من

که دل وجان بسوخت درتن من

خون دل بسکه ریختم از چشم

لاله زاری شده است دامن من

غم عالم گرفته جا گوئی

دردل همچو چشم سوزن من

نیست اندیشه ام ز تیر قضا

شود از زلف یار جوشن من

بگذرم از بهشت وحور وقصور

گر به کویش دهند مسکن من

بار یار است ویار اغیار است

دوست با دشمن است ودشمن من

خط به گرد رخش امید آوخ

که خزان برد ره به گلشن من

زلف را حلقه حلقه چون زنجیر

کرده گویا برای گردن من

برد دل از کف بلند اقبال

آن ستم پیشه ترک رهزن من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

ای رخ تو بهار و گلشن من

همچو جانست عشق در تن من

راست چون زلف تو بود تاریک

بی رخ تو جهان روشن من

همچو خورشید و ماه در تابد

[...]

بلند اقبال

عشق زد آتشی به خرمن من

بود روئینه تن عجب تن من

نیشترها ز مژه زددلدار

به دل همچو چشم سوزن من

چشمم از بس که خون فشان گردید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه