گنجور

 
بلند اقبال

در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا

کرده عشق رخ تو صورت تصویر مرا

ز ابرو ومژه گرفته است چرا تیر وکمان

گر نخواهد که کندترک تو نخجیر مرا

وصل دلبر دل من خواهد وبیند همه هجر

پیش تقدیر خداوند چه تدبیر مرا

غم ندارم ز بدونیک وکم و بیش که نیست

غیر تسلیم ورضا چاره ز تقدیر مرا

دامن آلوده نیم من ز ریا و ز ربا

گو به زاهد نکند این هم تکفیر مرا

گفتم ای دل ز چه دیوانه شدی گفت از آن

که دهی جای در آن زلف چو زنجیر مرا

با همه زیرکی وهوش و بلنداقبالی

آخر آن ترک درآورد به تسخیر مرا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عبید زاکانی

میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا

دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا

من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم

پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا

منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه