گنجور

 
بلند اقبال

دلبر آن نیستکه رخسار چوماهی دارد

یا به رخسار چومه زلف سیاهی دارد

نیز عاشق نبود هر که بودخونین دل

یا به رخ اشک و ز سوز جگر آهی دارد

صاف وشفاف نه هر دانه که شد باشد در

نیست غواص هر آنکس که شناهی دارد

نتوان گفت که مرد است و یا عالم علم

هر که عمامه به سر یا که کلاهی دارد

می شود پادشه آنکس که بود رای خدای

پادشاهی نکند هرکه سپاهی دارد

دلبر آن است که دل در بر اودارد جای

و او به دل های همه لطفی وراهی دارد

می توان گفت چومن نیز بلنداقبال است

بر در دوست هر آنکس که پناهی دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قاسم انوار

جانم از نرگس مخمور تو جاهی دارد

وز عنایات تو دل پشت و پناهی دارد

دل بکوی تور سیدست، ولی می گذرد

طاعتی کرد، ولی عزم گناهی دارد

جان میان بست یقین بادیه حیرت را

[...]

فضولی

دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد

گر نیابد چه عجب بخت سیاهی دارد

جای آن هست که چشمم از همه عالم بندد

پاک چشمی که نظر بر رخ ماهی دارد

در ره عشق تو تا مرده نلافم ز وفا

[...]

صائب تبریزی

نرگس از دور به آن چشم نگاهی دارد

وقت گل خوش که عجب طرف کلاهی دارد

سر سودازدگان را سبک از جای مگیر

کاین کدو چون خم می پشت و پناهی دارد

دست ارباب دعا را مکن از دولت دور

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه