گنجور

 
بیدل دهلوی
 

باز وحشی‌جلوه‌ای‌در دیده جولان‌کرد و رفت

از غبارم دست‌بر هم‌سوده سامان‌کرد و رفت

پرتو حسنی چراغ خلوت اندیشه شد

در دل هر ذره صد خورشید پنهان‌کرد و رفت

رنجها در عالم تسلیم راحت می‌شود

شمع از خار قدم سامان مژگان‌کرد و رفت

بی‌تمیزی دامن نازی به صحرا می‌فشاند

شوخی اندیشهٔ ما راگریبان‌کرد و رفت

بود در طبع سحرنیرنگ شبنم سازییی

تنگی غفلت نفس را اشک غلتان‌کرد و رفت

نیستم آگه زنقش هستی موهوم خویش

اینقدر دانم‌که بر آیینه بهتان‌کرد و رفت

رنگ‌گرداندن غبار دست بر هم سوده بود

بیخودی آگاهم از وضع پریشان‌کرد و رفت

سعی‌بیرون‌تازی‌ات ز‌ین‌بحرپر دشوار نیست

می‌تون‌چون‌موج‌گوهرترک‌جولان‌کرد و رفت

خاک غارت‌پرور بنیاد این ویرانه‌ایم

هرکه آمد اندکی ما را پریشان‌کرد و رفت

جای دل بیدل درین محفل پسندی داشتم

بسکه تنگ‌آمد پری‌افشاند وافغان‌کرد و رفت