شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفت
شهر را بر من ز هجر خویش زندان کرد و رفت
وقت رفتن داد تیغ غمزه را زهراب ناز
وان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت
من فکندم خویش را از خاکساری در رهش
او ز استغنا مرا با خاک یکسان کرد و رفت
غایب از چشمم چو میشد با نگاه آخرین
خانهٔ چشم مرا از گریه ویران کردو رفت
روز اقبال مرا در پی شب ادبار بود
کز من آن خورشید تابان روی پنهان کرد و رفت
باد یارب در امان از درد بیدرمان عشق
آن که دردم داد و نومیدم ز درمان کرد و رفت
دوزخی تابنده شد بهر عذاب محتشم
دوش کان کافر دلش تاراج ایمان کرد و رفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به حس درد و عذاب بیپایان ناشی از جدایی و هجرت معشوق اشاره میکند. او از احساس تنهایی و غم ناشی از رفتن معشوق سخن میگوید که باعث ویرانی خانه دلش شده است. ناامیدی و حسرت او به اوج رسیده و معشوقش با ناز و غمزهای که داشت، او را به شدت آزار داده و رنجش را دوچندان کرده است. شاعر به عذاب ناشی از عشق و بیقراری خود اشاره میکند و به نوعی عذابی را که دارد تجربه میکند، وصف میکند. این شعر نشاندهنده عمق احساسات عاشقانه و تلخی جدایی است.
هوش مصنوعی: عزیز من با دلی شکسته و خالی از محبت، مرا به فراق خود گرفتار کرد و از شهر دور شد. حالا این شهر برای من مانند زندانی است که به خاطر جداییاش ایجاد شده و دیگر نمیتوانم در آن احساس آزادی کنم.
هوش مصنوعی: وقتی که رفت، نگاهی زیرکانه و زیبا به من انداخت، به طوری که دلم را رنجاند و روح و جانم را به درد آورد. مقصودش این بود که با آن لمحات ناز، به من زخم بزند و سپس برود.
هوش مصنوعی: من خود را از حالت حقارت و پستی در راه او رهایی بخشیدم، اما او به دلیل بینیازیاش مرا نادیده گرفت و به سادگی از کنارم گذشت.
هوش مصنوعی: زمانی که او از دید من ناپدید میشد، با آخرین نگاهش خانهٔ قلب من را از اشک ویران کرد و رفت.
هوش مصنوعی: روزی که شانس و اقبال به من روی آورد، پس از شب ناامیدی و سختی بود که آن خورشید درخشان، چهرهاش را از من پنهان کرد و رفت.
هوش مصنوعی: ای باد، امیدوارم که از این درد بیدرمان عشق در امان باشی. آن کسی که مرا به درد انداخت، من را از امید به درمان نیز ناامید کرد و سپس رفت.
هوش مصنوعی: دوزخی که پرتو افشانی میکند، به خاطر عذاب سختی است که متوجهاش شده. دیشب، کافر که دلش را به تاراج ایمان دیگران سپرده بود، خودش را رها کرد و رفت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یار دل بر بود و از من روی پنهان کرد و رفت
ای گل خندان مرا چون ابر گریان کرد و رفت
تا به زنجیر کسی سر درنیارد بعد از این
حلقهای از زلف خود در گردن جان کرد و رفت
یوسف خندان که رویش ملک مصر حسن داشت
[...]
آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفت
ملک جان را از سپاه غمزه ویران کرد و رفت
آنکه در زلف پریشانش دل ما جمع بود
جمع ما را، همچو زلف خود، پریشان کرد و رفت
قالب فرسوده ما خاک بودی کاشکی!
[...]
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت
برگ عیش پنج روزم را به دامان کرد و رفت
آه دود تلخکامان کار خود را می کند
زلف پندارد را خاطر پریشان کرد و رفت
ذره ای از آفتاب عشق در آفاق نیست
[...]
دلبر قصاب آمد جا به دکان کرد و رفت
دنبه خود را به سیخ ما نمایان کرد و رفت
نخل را باد خزان تنها نه عریان کرد و رفت
برگ عیشش عندلیبان را پریشان کرد و رفت
مشفق قیقاچی که آن برگشته مژگان کرد و رفت
لاله زار سینهٔ ما را نیستان کرد و رفت
رنگ و بویی کز رخ و زلفش نسیم اندوخت دوش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.