گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی
 

مرا با آنکه با اقبال و با دولت سری دارم

ز عالم نگذرد روزی که از عالم نیازارم

به من بر نگذرد روزی که از تشویش و رنج دل

نه از جنسی اثر بینم نه از عیشی خبر دارم

مرا چون رفته اند از دست یاران و عزیزان هم

اگر رنجور دل باشم به رنج دل سزاوارم

ز دولت هر چه باید داد لیک از غم نکرد ایمن

چه سود ار گل دهد زین سو چو زان سو می نهد خارم؟

زهر بد کز جهان زاید فراق دوستا بتر

ز رنج فرقت ایشان من از انده گرانبارم

فراق آن و رنج این مرا نگذارد آسوده

که تا روزی به شرط خویش حق عیش بگزارم

اگر چه غصه ها بینم ز گردون آه می نکنم

بدان تا هر گرانجانی نگوید من سکبسارم

دلی خوش گر کسی جایی فروشد در همه عالم

منم آن کس که آن دل را به جان و دل خریداریم

به همدم خوش بود عشرت چو حاصل نیست این معنی

دمی ناخوش نهد هر ساعتی ایام دربارم

جهان دیرست تا دارد جفا بر طبع مستولی

اگر انصاف خواهم زو پس از انصاف بیزارم