گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی
 

عافیت رخت از جهان برداشت

مکرمت دیده زین مکان برداشت

آفتابی که خاک را زر کرد

سایه زین تیره خاکدان برداشت

خون روان شد ز چشم من که فلک

خونم از اکحل روان برداشت

اسب صبرم ز رنج پوست فگند

محنتم مغز استخوان برداشت

دم دم این عمر من نهفته ربود

کم کم این گنج من نهان برداشت

نرسم من به همرهان وفا

زانکه شب رفت و کاروان برداشت

لب به دندانم از جهان که مرا

نقد عمر از ره دهان برداشت

تا کی از قرص مهر و کاسه چرخ

کین چنین رفت و آن چنان برداشت

مه سپهر و مه مهر چون خردم

طمع از کاسه دل زنان برداشت

روز کارم به کار گیرد از آنک

رخم از رنگ زر نشان برداشت

تا کی اندر میان سرای جهان

باید این رنج بیکران برداشت

شکر کین غم کنون ز ششدر خاک

صاحب هفتمین قران برداشت

کیقباد دوم مظفر دین

کز عدو تیغ او امان برداشت

شه قزل ارسلان که دست و دلش

از جهان نام بحر و کان برداشت

آنکه اول قدم ز روی زمین

فتنه آخرالزمان برداشت

آنکه با او فرو نهاد فلک

چون کمند فلک ستان برداشت

شیشه آسمان چو باده بریخت

راست کو تیغ شیشه سان برداشت

سر گردنکشان چو تاج خروس

به سر تیغ سرفشان برداشت

همتش چون هوای گردون کرد

پای ازین خطه هوان برداشت

ثور را پرچم از کتف بستد

قوس را قبضه از کمان برداشت

فتنه را تیغ او میان بدوزد

تا به یکبارش از میان برداشت

صبح یک روز خیل تا شش بود

علم آفتاب از آن برداشت

کار کردش ز شش جهات جهان

نام و ناموس هفتخوان برداشت

روز روشن ثناش می خواندم

باغ از آن کلک ضمیران برداشت

شب تیره دعاش می گفتم

سرو از آن سر به آسمان برداشت

به سر دست کوه و دریا را

روزی از روی امتحان برداشت

دهن بحر تا به سینه ببرد

کمر کوه تا میان برداشت

سپر ماه را به نوک سنان

جوجو از راه کهکشان برداشت

تیغ او کش یکیست آهن و پشم

پنبه از گوش گرد نان برداشت

پشت چرخ سبکرو از چه خم است؟

زانکه زو منتی گران برداشت

مشتری وار پیش او بهرام

تیغ بنهاد و طیلسان برداشت

ای فلک صولتی که خاک درت

پرده آب، بی گمان برداشت

بر بزرگیت دل کسی ننهاد

که دل از عقل خرده دان برداشت

سر ز خطت کسی کشد که قلم

از ورق های خان و مان برداشت

حلق خصمت که حوله آسای است

دست گردون به ریسمان برداشت

وانکه او کرد گردنی با تو

شیر خشم تو گرده ران برداشت

از پی خدمت درت که ز لطف

صف روضه جنان برداشت

مور با ضعف خود کمر در بست

پشه با عجز خود سنان برداشت

به خدایی که امر او به دو حرف

هفت گردون به یک دخان برداشت

به خزان زان لکا که صنعش ریخت

طرفی طرف بوستان برداشت

مه دی ز آن سمن که حکمش ببخت

حصه صحن گلستان برداشت

تهمت خون به حق ز گرگ فگند

دین باطل به یک شبان برداشت

که نه جز طوق دار تست هر آنک

سر ازین تیره آستان برداشت

دست فیض تو تخته بند نیاز

خوش خوش از پای انس و جان برداشت

هر چه در چشم ملک ناخنه بود

ناخن قهر تو عیان برداشت

خاتمت مهرهای گردون را

از دو عالم یگان یگان برداشت

چون برانی سوار گوید عقل

روستم راه سیستان برداشت

چون بگیری پیاله گوید بزم

آب بین کانش روان برداشت

زین سخن طبع خوش حدیث مجیر

حدث از شعر باستان برداشت

وقت مدحت ز گنج خاطر من

مایه صد گنج شایگان برداشت

شه ستایی چو من نداند کرد

هر که او شه ره بیان برداشت

چه دعا گویمت که عالم پیر

نقص ازین دولت جوان برداشت

جاودان زی که هرکس از عدلت

لذت عمر جاودان برداشت