ای عشق تو کیمیای هستی
وای وصل تو مایهبخش هستی
تا بر رخ تو فتاد چشمم
بنهاد دلم به بتپرستی
برخاستم از سر دو عالم
تا در دل من چو جان نشستی
در شیوهگری و دلربایی
دست همه ساحران ببستی
زآن زلف سیاه و چشم میگون
در شهر فتاد شور و مستی
رفتی و دلم ملازم توست
وز وی خبری به من فرستی
نه دسترسی و دستگیری
آخر تو خود از کدام دستی
باز آی که دیده امیدم
از ناوک انتظار خستی
زودا که کشیم در کمندت
هر چند ز دام تا بجستی
ناصر طلبش ز دست مگذار
کاندر طلبش ز غم برستی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بار خدا به حق هستی
شش چیز مرا مدد فرستی
ایمان و امان و تن درستی
فتح و فرج و فراخ دستی
همچون سر زلف خود شکستی
آن عهد که با رهی ببستی
بد عهد نخوانمت نگارا
هرچند که عهد من شکستی
کس سیرت و خوی تو نداند
[...]
بر دیده ره خیال بستی
در سینه به جای جان نشستی
وز غیرت آنکه دم برآرم
در کام دلم نفس شکستی
مرهم به قیامت است آن را
[...]
ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت درازدستی
ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشهای نشستی
ای زنده کننده هر دلی را
آخر به جفا دلم شکستی
ای دل چو به دام او فتادی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.