گنجور

 
ناصر بجه‌ای

ای عشق تو کیمیای هستی

وای وصل تو مایه‌بخش هستی

تا بر رخ تو فتاد چشمم

بنهاد دلم به بت‌پرستی

برخاستم از سر دو عالم

تا در دل من چو جان نشستی

در شیوه‌گری و دلربایی

دست همه ساحران ببستی

زآن زلف سیاه و چشم میگون

در شهر فتاد شور و مستی

رفتی و دلم ملازم توست

وز وی خبری به من فرستی

نه دسترسی و دستگیری

آخر تو خود از کدام دستی

باز آی که دیده امیدم

از ناوک انتظار خستی

زودا که کشیم در کمندت

هر چند ز دام تا بجستی

ناصر طلبش ز دست مگذار

کاندر طلبش ز غم برستی

 
 
نسکبان اندروید
ابوسعید ابوالخیر

ای بار خدا به حق هستی

شش چیز مرا مدد فرستی

ایمان و امان و تن درستی

فتح و فرج و فراخ دستی

انوری

همچون سر زلف خود شکستی

آن عهد که با رهی ببستی

بد عهد نخوانمت نگارا

هرچند که عهد من شکستی

کس سیرت و خوی تو نداند

[...]

خاقانی

بر دیده ره خیال بستی

در سینه به جای جان نشستی

وز غیرت آنکه دم برآرم

در کام دلم نفس شکستی

مرهم به قیامت است آن را

[...]

مولانا

ای آنک تو خواب ما ببستی

رفتی و به گوشه‌ای نشستی

ای زنده کننده هر دلی را

آخر به جفا دلم شکستی

ای دل چو به دام او فتادی

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه