ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۴۵

ای عشق تو کیمیای هستی

وای وصل تو مایه‌بخش هستی

تا بر رخ تو فتاد چشمم

بنهاد دلم به بت‌پرستی

برخاستم از سر دو عالم

تا در دل من چو جان نشستی

در شیوه‌گری و دلربایی

دست همه ساحران ببستی

زآن زلف سیاه و چشم میگون

در شهر فتاد شور و مستی

رفتی و دلم ملازم توست

وز وی خبری به من فرستی

نه دسترسی و دستگیری

آخر تو خود از کدام دستی

باز آی که دیده امیدم

از ناوک انتظار خستی

زودا که کشیم در کمندت

هر چند ز دام تا بجستی

ناصر طلبش ز دست مگذار

کاندر طلبش ز غم برستی