گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

ای نرگست به خلق در فتنه بازکن

وی سنبل تودست تطاول درازکن‌*

چشمانت را حذر بود از دیدن رقیب

همچون مریضکان ز مرگ احترازکن

الفت چگونه دست دهد بین ما وشیخ

ماکار بر حقیقت و او بر مجازکن

ما در درون میکده صهبا به جام ربز

شیخ از درون صومعه گردن درازکن

با دشمنان ز ضعف دم از دوستی زدیم

چون ملحدی به خاطر مردم نمازکن

کار بهار و یار به دور اوفتدکه هست

دایم بهار نازکش و یار نازکن