گنجور

 
آذر بیگدلی

کسی کز رشک نتواند که روزی با منت بیند

چه خواهد کرد اگر شب دست من در گردنت بیند؟!

شهید عشق، وقتی دامنت گیرد، که در محشر

نشانی جز نشان خون خود بر دامنت بیند

چه میپرسی زمن، کز دوست ای همدم چها دیدی؟!

الهی آنچه من از دوست دیدم، دشمنت بیند!

ندارد دیده هر دم تاب دیدارت، مگر گاهی

چو ماه از گوشه ی بام و، چو مهر از روزنت بیند!

به تن پیراهن صبرم قبا شد، دیده ام تا کی

چو گل با هر خس و خاری بیک پیراهنت بیند؟!

هزارت بلبل خوش نغمه هست و، آذر از غیرت

نمی‌خواهد به جز خود بلبلی در گلشنت بیند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

کسی کش نیست طاقت کز قبا پیراهنت بیند

کجا تاب آورد کز پیرهن نازک تنت بیند

جفای تو همه با خویش خواهد عاشق بی دل

نمی خواهد که فردا دست کس در دامنت بیند

نبیند سر حسنت را کسی زینسان که من بینم

[...]

محتشم کاشانی

ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند

بیاید کاشکی در روزن چشم منت بیند

سمن را رعشه درتابد که از باد سحرگاهی

براندام چو گل لرزیدن پیراهنت بیند

در آغوش خیالت جذبه‌ای می‌خواهد این مخمور

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه