گنجور

 
جامی

کسی کش نیست طاقت کز قبا پیراهنت بیند

کجا تاب آورد کز پیرهن نازک تنت بیند

جفای تو همه با خویش خواهد عاشق بی دل

نمی خواهد که فردا دست کس در دامنت بیند

نبیند سر حسنت را کسی زینسان که من بینم

مگر چون مردم چشم من از چشم منت بیند

نیارد گشت گرد شمع رویت دل چو پروانه

ز بس پروانه جان عاشقان پیرامنت بیند

گر آهو شیوه چشم تو بیند از خدا خواهد

که خود را کشته پیش غمزه صید افکنت بیند

نیاید آشکارا خنده بر لب غنچه را دیگر

اگر دزدیده زیر لب تبسم کردنت بیند

به پای روزنت جامی چه آید بهر نظاره

چو نبود زهره آتش که سوی روزنت بیند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند

بیاید کاشکی در روزن چشم منت بیند

سمن را رعشه درتابد که از باد سحرگاهی

براندام چو گل لرزیدن پیراهنت بیند

در آغوش خیالت جذبه‌ای می‌خواهد این مخمور

[...]

آذر بیگدلی

کسی کز رشک نتواند که روزی با منت بیند

چه خواهد کرد اگر شب دست من در گردنت بیند؟!

شهید عشق، وقتی دامنت گیرد، که در محشر

نشانی جز نشان خون خود بر دامنت بیند

چه میپرسی زمن، کز دوست ای همدم چها دیدی؟!

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه