گنجور

 
آذر بیگدلی

با هم افسوس بتانی که در این ملک شهند

دست دادند که دستی بدل ما ننهند

دل و جان، از دو نگه میبری و دلشدگان

یک نگه دیده و در حسرت دیگر نگهند

رسته از زاری ایشان ز جفایت خلقی

عاشقان تو، ز ره گم شده و خضر رهند

عافیت را بجهان قدر ندانند مگر

آن گدایان که بهمسایگی پادشهند!

ای که داری سر خون ریختن اهل وفا

زین گنه کشتنیم من، دگران بیگنهند!