گنجور

 
محتشم کاشانی

ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند

بیاید کاشکی در روزن چشم منت بیند

سمن را رعشه درتابد که از باد سحرگاهی

براندام چو گل لرزیدن پیراهنت بیند

در آغوش خیالت جذبه‌ای می‌خواهد این مخمور

که چون آید به خود دست خود اندر گردنت بیند

به میزان نظر سنجد گرانیهای حسنت را

کسی کاندر خرام آرام چابک توسنت بیند

شناسای عیار قلب شاهی ای شهنشه کو

که توسن راندن و شاهانه ترکش بستنت بیند

تو آن شمعی که در هر محفلی کافروزدت دوران

ز آه حاضران صد شعله در پیرامنت بیند

رود بر باد گر کشت حیات محتشم زان مه

که گرد خوشه چینت را به گرد خرمنت بیند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

کسی کش نیست طاقت کز قبا پیراهنت بیند

کجا تاب آورد کز پیرهن نازک تنت بیند

جفای تو همه با خویش خواهد عاشق بی دل

نمی خواهد که فردا دست کس در دامنت بیند

نبیند سر حسنت را کسی زینسان که من بینم

[...]

آذر بیگدلی

کسی کز رشک نتواند که روزی با منت بیند

چه خواهد کرد اگر شب دست من در گردنت بیند؟!

شهید عشق، وقتی دامنت گیرد، که در محشر

نشانی جز نشان خون خود بر دامنت بیند

چه میپرسی زمن، کز دوست ای همدم چها دیدی؟!

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه