گنجور

 
آذر بیگدلی

ز دشمنی بمنت، روزگار نگذارد

که ظلم گلچین، گل را بخار نگذارد

تو ساده لوحی و، اغیار در کمین که تو را

کنند رام، مگر روزگار نگذارد

به اختیار، دل از وی چگونه برگیرم؟!

که عشق او بکسی اختیار نگذارد!

خیال تو به بدل دوش میگذشت آذر

دعا کنیم که فصل بهار نگذارد