گنجور

 
آذر بیگدلی

کو خضر راهی؟ کز خیل آن ماه

وامانده ام پس، گم کرده ام راه!

از دل صبوری، هنگام دوری

باور ندارم، والله بالله!

ریزد چو جیحون، خیزد چو گردون

از دیده ام اشک، از سینه ام آه!

جانها فدایت، تا چیست رایت؟!

جنگ تو دلکش، صلح تو دلخواه!

کی از کمندم، افتد به بندم؟!

آن صید وحشی، این رشته کوتاه!

افغان ز گفتن، آه از نهفتن؛

مسکین گدایی، کو رنجد از شاه!

دشمن بدلبر، همبزم و؛ آذر

جان میسپارد بیرون درگاه

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

آهنین پوش ندیدم چو تو سرو

نمدین خود ندیدم چو تو ماه

سرو را هرگز خربنده که دید

ماه را دید کس از پشم کلاه

از ره راست بیفتاده ست آنک

[...]

سید حسن غزنوی

خاک را چاک زد ای دوست گیاه

عمر برباد مده باده بخواه

بی نظر چشم شکوفه است سفید

بی گناه دل لاله است سیاه

در چمن عود همی سوزد باد

[...]

حکیم نزاری

برفکن برقع از آن رویِ چو ماه

تا به ماهت کنم از دور نگاه

گرچه هر لحظه برانگیخته ای

رستخیزی دگر از لشکر گاه

کو مرا جایِ نزولِ تو که نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه