گنجور

 
آذر بیگدلی

نهم چون از غمت شب بر زمین ای شخ کمان پهلو

ز بیم ناوک آهم، بدزدد آسمان پهلو

تو خفته برقفا، در بستر عشرت چه غم داری

که مسکینی نهد از غم بخاک آستان پهلو؟!

ز داغ دل، زمین چون آسمانی پر ز انجم شد

شب هجر تو سودم بر زمین بس هر زمان پهلو

نبیند خنجر پهلو گذار او شکست اکنون

که بس بر خاک سودم، شد تهی از استخوان پهلو

کنم زان آستان پهلو تهی از خجلت دربان

نداد از ناله ام یک شب، ببستر پاسبان پهلو

به مهد شاخ، طفل غنچه در خواب است ازین غافل؛

که شبها میدهد بلبل، به خار آشیان پهلو

چه خواهی کرد، آذر زیر تیغت گر کشد آهی

در آن ساعت که می‌غلتد ازین پهلو به آن پهلو؟!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلو

از آهن بادیم یا سنگ، نه از استخوان پهلو

تو شب بر بستر نازی و من تا روز، در کویت

میان خاک و خون غلطان ازین پهلو، از آن پهلو

خیالی ماندم از دستت، برهنه چون کنم خود را

[...]

صوفی محمد هروی

دل از ما برد آن شوخ و روان کرد این زمان پهلو

چرا کرد ای مسلمانان زیار مهربان پهلو

به روی او برابر کرد ماه چارده خود را

تهی کرد او شب دیگر ببین بر آسمان پهلو

به سوی من کند پشت و دعاگو را دهد دشنام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه