گنجور

 
آذر بیگدلی

درین گلشن چو شاخ گل، سرا پا گوش بنشینم

فغان بلبلی تا نشنوم، خاموش بنشینم

فریبم میدهی از وعده ی فردا، که باز امشب

بصد امیدواری در رهت چون دوش بنشینم

مکش زین بیش، ای سرو سهی از غیرتم، تا کی

تو در آغوش غیر و، من تهی آغوش بنشینم

بمحشر تا نیاموزند از من میزبانی را

چو بینم دادخواهان تو را خاموش بنشینم

ز سوز عشق، چون پروانه در رقصم، مباد آذر

که گردد آتشم افسرده و از جوش بنشینم!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
طبیب اصفهانی

گذارد کی مرا سودای عشق از جوش بنشینم

که با دل در سخن باشم اگر خاموش بنشینم

زبان انداخت از پا شمع محفل را همان بهتر

چو شاخ گل درین گلشن سراپا گوش بنشینم

مرا نعل است در آتش ز شوق خاکساری‌ها

[...]

آشفتهٔ شیرازی

گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینم

بر آتش دیگدان دارم کجا از جوش بنشینم

منم آن بلبل شیدا که گلزارم شده یغما

بگو خود ای گل رعنا که چون خاموش بنشینم

بود تا هوشم اندر سر از این سودا بجوشد دل

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از آشفتهٔ شیرازی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه