گنجور

 
آذر بیگدلی

گفتی: که دلت از عشق پیوسته غمین بادا

تا بوده چنین بوده، تا باد چنین بادا!

از ناله ی من ای گل، آشفته مکن سنبل؛

گو پرده درد بلبل، گل پرده نشین بادا!

صید دل از این وادی، دارد سر آزادی

امید که صیادی، بازش بکمین بادا

اغیار همی پویند، تا پیش منت جویند؛

حرفی بگمان گویند، ای کاش یقین بادا!

افزود دگر امشب، زخم دل من زان لب؛

زان بیشترک یا رب، آن لب نمکین بادا

تا تیغ جفا بربست، صد کشته بهم پیوست؛

در صید کشی آن دست، چابکتر ازین بادا

غیرت که ز پی پوید، وصلت بدعا جوید؛

هر چند که او گوید، گویم، نه چنین بادا!

دی کآن مه موزون رفت، دلخون شده در خون رفت!

دین از پی دل چون رفت، جان پیرو دین بادا!

گشت این دل شورانگیز ، ویران ز تو چون تبریز؛

این ملک خرابت نیز، در زیر نگین بادا

تاراج بدخشان گر، کرد آن لب جان پرور،

آن زلف سیاه آذر غارتگر چین بادا

 
sunny dark_mode