گنجور

 
حکیم سبزواری

هست در سینه سل بدیده سبل

زین طعامی که کرده خصم دغل

گه شدش یوم لیل و لیلش یوم

بوم آسا زهی ضلال و زلل

گه ز امکان برد بواجب پی

گه نهد از حدوث طرح جدل

آنکه از هستیش نمود اثبات

بیند امکان حدوث وضع علل

آنکه لیل و نهار با لیلی است

بنگرد کی بربع و دمنه و تل

نی چگویم چه جای اثبات است

هست اثبات ماسوی اعقل

هستی سازج است ووحدت صرف

دونماید بدیدهٔ احول

یک مسمّی است خرفه کش خوانند

بلبن و برفه بر بهن بوخل

عین ما عین غیر از ره عین

بصل از هستی است عین بسل

هیچ تغییر نیست در معنی

گرچه صورت همی شود مبدل

گرچه نبود مثال هستی و هست

ترک تمثال بیمثال امثل

لیک وهم و خیال را قوتی

گر رسانی چو عقل هست اعدل

کان و ارکان و جن و انس و فلک

ملک و دیو و تاوک و تاول

گر بپوئی تو هر عدد را نیست

جز یکی در قوامشان مدخل

نقطه شد خط و خط بسیط و بسیط

به بسیط و بمؤتلف منحل

باز در کسوت و حروفش بین

ابتث و ابجد ایقغ و ادبل

خواهی ار سر لوح بشناسی

تا شود مشکل تو از این حل

نصف کن لوح و یک نگاه بکن

ضرب در ضلع و ضلع نیم افضل

وفق ضلع مربعات نگر

همچو آب بقا بهر جدول

همه اطوار وفق بین اضلاع

چون شئون خدای عزوجل

آن و رسم زمان بی سر و بن

آن سیال و آن نه آن مفصل

مشعل آتشی بدور انداز

که کند رسم دایره مشعل

قطره خطی شود ز سرعت سیر

چون شود از محیط خود منزل

عکس را گر بری بصد مرآت

عکس آخر بود همان اول

کان کسانی که خالی از عشقند

هم کالانعام بل هی بل اضل

هرکرا در سر است عشق اسرار

سر هذا لحدیث عنهم سل