من آن رند خراباتم که هشیارانه می نوشم
من آن قلاش رسوایم که دایم مست و بیهوشم
من آن دردی کشم که نام و ناموس دو عالم را
ز بیباکی و استغنا بجام باده بفروشم
منم آن بحر بی پایان که صد دریا و صحرا را
بیکدم دم کشم هر دم ز مستی باز بخروشم
منم آن عاشق بیخود که هم معشوقم و عاشق
ندانم من منم یا او عجب حیران و مدهوشم
شدم مست می توحید و از کثرت نیم آگه
که در میخانه وحدت چو خم باده در جوشم
من آن شهباز سلطانم که عالم شد مکان ما
ولی عنقا صفت اندر خفا و نیستی کوشم
چو از قید خودم مطلق اسیری نیستم الحق
مکن بر حال عاشق دق نه من با عقل و باهوشم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر خود را به عنوان یک عاشق و رند معرفی میکند که در جهان مستانه و بیخودانه زندگی میکند. او میگوید که میتواند با شجاعت و آزادی، نام و ناموس دو جهان را به باده بفروشد و به دلیل مستی و عشق، بارها در حال حیرت و سرگشتگی قرار میگیرد. او خود را در بنبست عشق توصیف میکند که هم معشوق است و هم عاشق، و از کثرت و همه چیز بیخبر است. در نهایت، او به آزادی از قید و بندهای دنیوی اشاره میکند و میگوید که عاشق حقیقی نمیتواند در قید عقل و هوش باقی بماند.
هوش مصنوعی: من فردی سرزنده و بیپروا هستم که با آگاهی و هوشیاری نوشیدنی مینوشم. همچنین، من شخصی بیاعتنا و مشهور به رسوایی هستم که همواره در حال مستی و بیهوشی به سر میبرم.
هوش مصنوعی: من دردی را تجربه میکنم که به خاطر شجاعت و بینیازیام، میتوانم نام و آبروی دو جهان را به بهای نوشیدن باده به حراج بگذارم.
هوش مصنوعی: من آن دریای بیپایان هستم که همواره جریانی از عشق و احساسات را در خود دارم و میتوانم همه چیز را در خود جای دهم. هر لحظه از سر شوق زندگی میکنم و از این شعف، دوباره به سمت تجربههای جدید میروم.
هوش مصنوعی: من آن عاشق دیوانهام که نمیدانم آیا معشوق من هست یا خودم. در این حال، حیران و شگفتزدهام.
هوش مصنوعی: شدم غرق در عشق و معرفت یکتایی و از حال و هوای دنیای کثرت بیخبرم. در میخانهای که وحدت وجود دارد، همچون خم بادهای در حال جوش و خروش هستم.
هوش مصنوعی: من همان پرنده سلطنتیام که در عالم همه جا پراکندهام، اما مانند مرغی افسانهای در نهان و در عدم تلاش میکنم.
هوش مصنوعی: وقتی که از بند و محدودیتهای خود آزاد هستم، دیگر اسیری برایم وجود ندارد. بنابراین، ای دوست، بر حال عاشق گریه نکن. من نه با عقل و هوش خود زندگی میکنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشم
به یاد یار بی درد، سرِ اغیار می نوشم
بر آرم دوزخ از سینه، که در جنت زنم آتش
اگر از شوق دیدارت به روز حشر بخروشم
چنانت دوست میدارم که با خود گشتهام دشمن
[...]
گوارا باد آیات تجلی بر لب هوشم
اگر بخشد ثوابش را به دوزخ دیده و گوشم
همه دردم همه داغم همه آهم افغان
محبت کاش سازد در دل یاران فراموشم
مهیا میکنم از بهر خویش اسباب ناکامی
[...]
چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشم
که آید در نظرها خشک چون محراب آغوشم
ز بوی خون دل نظارگی را آب میسازم
به ظاهر چون لب تیغ از شکایت گرچه خاموشم
جنون من شد از زخم زبان ناصحان افزون
[...]
بغل بر هم نمیآید ز ذوق آن برو دوشم
چه حسرتها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم
من از یاد تو نادانسته هم بیرون نیارم رفت
که می ترسم کنی دانسته از خاطر فراموشم
به راه بیخودیها آمد و رفت خوشی دارم
[...]
به گلزاری که در وی سرو قدی نیست خاموشم
ز طوق قمریان انداختند این حلقه در گوشم
مرید غنچه ام از جا گریبان چاک می خیزم
گرانی می کند چون گل قبای تازه بر دوشم
کنار من ندیده روی مطلب از تهیدستی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.