هر جا ظهور یافت کمال و صفای دل
عالم نبود ذره اندر فضای دل
آن مظهری که سر عیان زو عیان نمود
جستم بهر دو کون و ندیدم ورای دل
آئینه کمال حقیقت دلست و بس
هر دو جهان شدست ازین رو فدای دل
کی مرغ دل اسیر مکان بود یا زمان
در لامکان بود همه سیر مقای دل
گنج نهان چو هست هویدا بکنج دل
گشتند ازین جهت همه شاهان گدای دل
هر دل که در هوای تو جان را نثار کرد
شد رهبر کمال یقین آن هوای دل
گفتم دوای این دل بیچاره چیست گفت
جز درد عشق نیست اسیری دوای دل
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان زیبایی و کمال دل میپردازد. شاعر اشاره میکند که هر جا دل کمال و صفا پیدا کند، عالم دیگر اهمیتی ندارد و تنها دل است که اهمیت دارد. او میگوید که هر دلی که در آرزوی محبوب باشد، به کمال یقین میرسد و درد عشق، تنها درمان دل بیچاره است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق و محبت تنها چیزهایی هستند که میتوانند دل را شفا دهند.
هوش مصنوعی: هر کجا که جمال و روح زیبایی نمایان شد، در دل عالم حتی یک ذره تیره و تار پیدا نیست.
هوش مصنوعی: آن نمایشی که از او به وضوح مشاهده کردم، برای یافتن او در تمام جهان تلاش کردم، اما چیزی جز احساس قلبی نیافتم.
هوش مصنوعی: آئینه کمال، فقط دل را نشان میدهد و بس. به خاطر دل، هر دو جهان فدای آن شدهاند.
هوش مصنوعی: آیا پرنده دل هرگز اسیر مکان و زمان میشود؟ در فضای بیزمان و بیجا، همه چیز در حال پرواز و حرکت است، بنابراین دل را با آن مقایسه کن.
هوش مصنوعی: گنج پنهانی وقتی که پیدا شود، دلها را به سمت خودش میکشاند. به همین دلیل، همهی شاهان به دنبال دلها میروند و خود را در جایگاهی پایینتر قرار میدهند.
هوش مصنوعی: هر دلی که در عشق تو جانش را فدای تو کرد، به حقیقت راهنمایی است برای کاملترین یقین و معرفت به عشق و دل.
هوش مصنوعی: من پرسیدم که چه چیزی میتواند دل دردمند من را درمان کند، او گفت که غیر از درد عشق هیچ چیز دیگری نیست. پس معلوم میشود که عشق، همواره دردی است که دل را اذیت میکند و درمانی برای آن وجود ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مردم نشسته فارغ و من در بلای دل
دل دردمند شد، ز که جویم دوای دل؟
از من نشان دل طلبیدند بیدلان
من نیز بیدلم، چه نوازم نوای دل؟
رمزی بگویمت ز دل، ار بشنوی به جان
[...]
دردم ز حد گذشت و ندارم دوای دل
از وصل ساز چاره دوایی برای دل
شد خان و مان این دل بیچاره ام سیاه
تا گشت شست زلف تو جانا سرای دل
آنچه من از برای دل خسته می کشم
[...]
جان کیست بندهٔ حرم کبریای دل
یا روح چیست خادم خلوتسرای دل
در چارسوی عشق که بیرون دو سراست
صد جان روان دهند به یکدم بهای دل
از جان به سوز سینه که یابی وصال جان
[...]
ای قامت بلند تو ما را بلای دل
چون من که دیده ای که بود مبتلای دل
از دست دیده کار دل من به جان رسید
ای دیده ای که چه کردی به جای دل
خون دلم بریخت خیال لب تو دوش
[...]
گر پا نهی ز لطف به مهمانسرای دل
پیش تو جان به پیشکش آرم چه جای دل
بهر گذار کردنت از غرفههای چشم
درها گشاده بر حرم کبریای دل
بنای صنع بهر تو نامهربان نهاد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.