گنجور

 
محتشم کاشانی

گر پا نهی ز لطف به مهمانسرای دل

پیش تو جان به پیشکش آرم چه جای دل

بهر گذار کردنت از غرفه‌های چشم

درها گشاده بر حرم کبریای دل

بنای صنع بهر تو نامهربان نهاد

از آب و خاک مهر و محبت بنای دل

تا شد نگارخانهٔ چشمم تهی ز غیر

پیدا شد از برای تو جائی ورای دل

بنشین به عیش و ناز که از نازنین بتان

مخصوص توست خانه نزهت فزای دل

از بهر ذکر خلوتیان کرده محتشم

وصف تو را کتابه خلوت سرای دل

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

مردم نشسته فارغ و من در بلای دل

دل دردمند شد، ز که جویم دوای دل؟

از من نشان دل طلبیدند بیدلان

من نیز بیدلم، چه نوازم نوای دل؟

رمزی بگویمت ز دل، ار بشنوی به جان

[...]

جهان ملک خاتون

دردم ز حد گذشت و ندارم دوای دل

از وصل ساز چاره دوایی برای دل

شد خان و مان این دل بیچاره ام سیاه

تا گشت شست زلف تو جانا سرای دل

آنچه من از برای دل خسته می کشم

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

جان کیست بندهٔ حرم کبریای دل

یا روح چیست خادم خلوتسرای دل

در چارسوی عشق که بیرون دو سراست

صد جان روان دهند به یکدم بهای دل

از جان به سوز سینه که یابی وصال جان

[...]

ابن حسام خوسفی

ای قامت بلند تو ما را بلای دل

چون من که دیده ای که بود مبتلای دل

از دست دیده کار دل من به جان رسید

ای دیده ای که چه کردی به جای دل

خون دلم بریخت خیال لب تو دوش

[...]

اسیری لاهیجی

هر جا ظهور یافت کمال و صفای دل

عالم نبود ذره اندر فضای دل

آن مظهری که سر عیان زو عیان نمود

جستم بهر دو کون و ندیدم ورای دل

آئینه کمال حقیقت دلست و بس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه