ببرد آخر دل و دینم بغارت ترک یغمائی
بغمزه چشم مست او ربود از من من و مائی
گناه ما بگو تا چیست جز عشق تو ورزیدن
که مشهور جهان کردی مرا زینسان برسوائی
دو عالم محو گرداند شعاع پرتو حسنت
گراز خورشید رخسارت نقاب زلف بگشائی
میان این همه غوغا ز تو سر عجب بینم
که از چشم جهان گشتی نهان در عین پیدائی
چه باشد گفتمش گردم بدیدار تو آسوده
بگفتا عاشق مسکین ز عمر خود بیاسائی
پی سود وصال تو ببازار فنا بازد
بیکدم مایه جان و جهانرا رند سودائی
ز قید هجر تو گفتم، اسیری کی رهد گفتا
اسیری تا توئی ماند، بوصل ما نمی شائی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساسات عاشقانه و دلتنگی خود سخن میگوید. او به چشمان مست معشوقش اشاره میکند که باعث شده دل و دین او را به غارت ببرد. او از گناه عشق صحبت کرده و میگوید که تنها گناهش عشق به معشوق است که او را در جهان مشهور کرده است. به زیبایی معشوق که همانند خورشید نورافشانی میکند، اشاره میکند و میگوید که در میان سر و صداهای دنیا، او همچنان در جستجوی معشوق است. شاعر از احساس اسیری ناشی از دوری معشوقش شکایت میکند و میگوید که تا زمانی که معشوق در دوری باشد، او نمیتواند از این اسیری رهایی یابد.
هوش مصنوعی: دل و دینم را به غارت برد و مرا به تماشای چشمان مستش مغرور کرد. او با یک غمزه، همه چیز را از من گرفت و من و تو را از من دور ساخت.
هوش مصنوعی: بگو گناه ما چیست جز این که برای تو عشق ورزیدیم، که به واسطه این عشق، من را در جهان به شهرت رساندی و امروز در این حالت بیخبری قرار دادهای.
هوش مصنوعی: دو جهان را زیبایی چهرهات به خواب میبرد، مانند اینکه خورشید به زیر سایه زلفهایت پنهان میشود.
هوش مصنوعی: در میان این همه شلوغی و هیاهو، برایم عجیب است که تو در عین اینکه در برابر چشمانم هستی، به نوعی از دید جهان پنهان شدهای.
هوش مصنوعی: گفتم برای دیدن تو به سفر میروم. او در پاسخ گفت: یک عاشق بیچاره از عمرش فقط به خاطر تو آرامش میجوید.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به عشق و وصالت، تمام وجودم را در دنیای فنا و نابودی فدای تو میکنم. من رازی دارم که تمام جان و جهانم در آن خلاصه شده است و به خاطر آن، دیوانهوار به دنبال تو هستم.
هوش مصنوعی: از بند جدایی تو سخن گفتم و گفتم که آیا اسیری نجات مییابد؟ او گفت: «تا تو هستی، اسیری باقی میماند و به وصال ما نخواهی رسید.»
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بهار آمد من و هر روز نو باغی و نو جایی
به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی
قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی
چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشایی
نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی
[...]
شبی تاری چو بیساحل دمان پر قیر دریائی
فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بیجنبش
چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده
[...]
ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی
تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی
ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی
پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی
[...]
خرد را دوش میگفتم که ای اکسیر دانایی
همت بیمغز هشیاری همت بیدیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد
که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بیهیچ استکمال از غیری
[...]
زهی اخلاق تو محمود همچون عقل و دانائی
زهی ایام تو مشکور همچون عهد برنائی
امام شرق رکن الدینکه سوی حضرتت دایم
خطاب انجم و چرخست مولانا و مولائی
اضافت با کف رادت ز گیتی گنج پردازی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.