زد خیمه شاه عشق بصحرای جان ما
ویران شد از سپاه غمش خان و مان ما
از دست جور عشق خرابست ملک جان
برآسمان شد از ستمش الامان ما
ز آهم نگرکه خلق بفریاد آمدند
نشنود یار این همه آه و فغان ما
بی درد عشق صبر نداریم یک نفس
درد و غمست مونس هر دو جهان ما
پنهان ز خلق کرده ام اسرار عشق را
پیداست پیش تو همه سر نهان ما
شد عاقبت بدولت عشقت براه عشق
بی نام و بی نشان همه نام و نشان ما
گفتم بجان تو که دل از غم خلاص کن
گفت از تو این نبود اسیری گمان ما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و درد ناشی از آن است. شاعر از ویرانی و خرابی که عشق در جان او به وجود آورده، سخن میگوید. او به ستم و بیتوجهی معشوق اشاره میکند که انگار در برابر آلام و آههای او بیتفاوت است. همچنین، شاعر به حالتی از سرگشتگی و ناتوانی در تحمل درد عشق اشاره دارد و در انتها به رازهای عشق اشاره میکند که فقط برای معشوقش قابل درک است. در نهایت، او تمنای رهایی از غم را دارد، اما معشوق پاسخی میدهد که این سرنوشت از آنِ اوست و او باید با آن کنار بیاید.
هوش مصنوعی: خیمه عشق شاه در دل و جان ما برپا شد و غم او باعث ویرانی زندگی و آرامش ما گردید.
هوش مصنوعی: محبت و ستمی که عشق به جانم وارد کرده، باعث ویرانی روح و وجودم شده است. حالا دیگر جایی برایم در آسمان نیست و تنها فریاد کمک و نجات از این وضعیت به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: به صدای نالهام نگاه کن که مردم به فریاد آمدهاند، اما محبوب من هیچکدام از این همه آه و فریاد ما را نشنیده است.
هوش مصنوعی: ما بدون درد عشق نمیتوانیم صبر کنیم، هر لحظه درد و غم همدم ما در این دو جهان است.
هوش مصنوعی: من از چشم مردم، رازهای عشق را پنهان کردهام، اما همه آنچه برای تو نهان است، برای تو روشن و واضح است.
هوش مصنوعی: در نهایت، از طریق محبت و عشق تو، همه چیز ما به عشق و محبت بینام و نشان تبدیل شد.
هوش مصنوعی: به تو گفتم که با دل خود از رنج و غم رهایی یابی، اما او گفت که این انتظار تو بیجا است و ما هنوز در بند گمان و خیال هستیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جاه تو از نوایب گیتی امان ما
جان تو در امان و فدای تو جان ما
آن ماه مهر پیکر نامهربان ما
گفت ای بنطق طوطی شکّرستان ما
وقت سحر شدی به تماشای گل به باغ
شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما
در باغ سرو را ز حیا پای در گلست
[...]
از حد گذشت قصه درد نهان ما
ترسم که ناله فاش کند راز جان ما
جایی رسید ناله که از آسمان گذشت
با او بهیچ جا نرسید این فغان ما
ما گم شدیم در طلب حی لایموت
[...]
از حد گذشت حالت جوع نهان ما
ترسم که ضعف فاش کند راز جان ما
می گفت قلیه با دل بریان برنج را
غافل مشو ز گریه و آه و فغان ما
سرگشته ایم در طلب گرده و عسل
[...]
ای حیرت صفات تو بند زبان ما
انگشت حیرت است زبان در دهان ما
جان میدهد نشان که تو در دل نشستهای
زان دلنشین بود سخن دل نشان ما
ما ذرهایم و ذات تو خورشید قدر و شأن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.