گنجور

 
اسیری لاهیجی

تا که دریای قدم آمد بجوش

گشت صحرای دو عالم پرخروش

در نقاب کفر زلف بیقرار

نور ایمان رخ خوبت مپوش

تا نمودی حسن رخسار چو ماه

از دل و جانم ربودی عقل و هوش

ترک زهد و دین و دنیا در رهت

هست آسان پیش رند باده نوش

مستی و مخموری امروز ما

هست از آن می ها که یارم داد دوش

واقفم از ذوق مستی تا دلم

شد مرید پیر جام می فروش

دربدر بی پا و سرگردیده ام

چون اسیری سال ها در جست و جوش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

از خراسان آن خورِ طاووس وش

سوی خاور می‌خرامد شاد و خوش

مولانا

عقل آمد عاشقا خود را بپوش

وای ما ای وای ما از عقل و هوش

یا برو از جمع ما ای چشم و عقل

یا شوم از ننگ تو بی‌چشم و گوش

تو چو آبی ز آتش ما دور شو

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۸۶ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

ای لبت عقلم به غارت داده دوش

وی دو چشم مستت از من برده هوش

تاختن کردی چو یاغی بر سرم

در چریک صبرم افکندی خروش

نا شکیبایی و بی صبری ببرد

[...]

مشاهدهٔ ۱۰ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه