گنجور

 
اسیری لاهیجی

اگر چه عاشقیم ورند و قلاش

بنام زهد گشتم در جهان فاش

ز قید ننگ و ناموسیم آزاد

ز جام عشق سرمستیم و اوباش

سخن از عقل و هشیاری و تقوی

مگو با عاشقان مست و قلاش

اگر خواهی جمال یار بینی

ز لوح دل نقوش غیر بتراش

ز دیدار تو محروم است زاهد

که شد بی بهره از خورشید خفاش

چو دیگ بی نمک مخروش واعظ

دل دانا به خار جهل مخراش

اسیری دین و دنیا چون حجابست

بکوی عشق خوش بی این و آن باش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

دلا سر پوشِ خوانِ سّرِ او باش

مکن تا او نگوید سرِّ او فاش

به چشمِ دوست رویِ دوست می بین

همه تن دیده شو بی دیده می باش

به چشمِ خود چه خواهی دید خود را

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه