گنجور

 
اسیری لاهیجی

هر کو رخ نیاز برین آستان نهاد

ایزد در خرانه رحمت برو گشاد

زین میکده هر آنکه بتحقیق بوی برد

برخاک پای پیر خرابات سرنهاد

با اهل حق طریق ارادت کسی سپرد

کو در ازل زلطف خدا بهره ور فتاد

هر کس که زنده از دم عیسی و شی نشد

انسان مخوان که هست بمعنی کم از جماد

گر عافی بدان که گدائی بکوی فقر

بهتر بود ز سلطنت ملک کیقباد

پا در طریق اهل طریقت کسی نهد

کو آستان فقر بدنیا و دین نداد

بی شک طفیل اهل کمالند هر که هست

بشنو اسیریا که همین است اعتقاد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

نرگس نگر، چگونه همی عاشقی کند

بر چشمکان آن صنم خَلُّخی‌نژاد

گویی مگر کسی بشد، از آب زعفران

انگشت زرد کرد و به کافور بر نهاد

فرخی سیستانی

از باغ باد بوی گل آورد بامداد

وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد

گفتا من آمدم تو بیا تا بروی من

آزادگان ز خواجه بنیکی کنند یاد

خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه جود

[...]

ازرقی هروی

یک نیمه عمر خویش ببیهودگی بباد

دادیم و ساعتی نشدیم از زمانه شاد

از گشت آسمانی و تقدیر ایزدی

برکس چنین نباشد و برکس چنین مباد

یا روزگار کینه کش از مرد دانشست

[...]

قطران تبریزی

تا آفریدگار مرا رای و هوش داد

بی کس ترم نیاید از خویشتن بیاد

آن روزگار شیرین چون باد بر گذشت

این روزگار تلخ همان بگذرد چو باد

گر باز روزگار مساعد شود مرا

[...]

لبیبی

غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد

بنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد

گفتا که پنجپایک و غوک و مکل بکوب

در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه