گنجور

 
اسیری لاهیجی

خوش وقت عاشقان که بمعشوق همبرند

در کوی عشق محرم اسرار دلبرند

دایم ببزم وصل که اغیار ره نیافت

با یار خود بعیش و طرب جام می خورند

مرغان عشق چون پرو بالی بهم زنند

دریک نفس بشوق ز نه چرخ بگذرند

اهل گمان که منکر عشاق می شوند

آنها بذوق عشق یقین ره نمی برند

در بزم وصل دوست هرآنکس که راه یافت

او پادشاه وقت و شهان جمله چاکرند

در پرتو جمال رخش عاشقان مست

بیخویش گشته جامه هستی همی درند

با حسن جانفزای رخ یار عاشقان

از جنت و ز حور کجا یاد آورند

رندان که سرخوش ازمی دیدار گشته اند

دیگر بهر دو کون چرا سردرآورند

هرکو قمار عشق ببازد اسیریا

درد او اولش زد و عالم برآورند