گنجور

 
اسیری لاهیجی

جان ما بربست رخت و سوی جانان می‌رود

از می شوق جمالش مست و حیران می‌رود

طاقت دل چون ز سوز و درد عشقش طاق شد

بی‌سر و سامان سوی جان بهر درمان می‌رود

دل به کویت گر ز دست جور عشق آمد چه شد

چون گدایی داد خواهد پیش سلطان می‌رود

جان مشتاقم چو وصلش در وصال خویش دید

بر سر کوی فنا زان شاد و خندان می‌رود

گرچه عاشق ناتوان و کوی معشوق است دور

عشق چون غالب بود افتان و خیزان می‌رود

عاشق بیدل دمادم بر سر کوی حبیب

می‌کشد خواری و از بهر دل و جان می‌رود

جان شیدای اسیری در طریق عشق دوست

گرچه مست و بی‌خود آمد خوش به سامان می‌رود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود

بالله ار با موئمن اندر کافرستان می‌رود

دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد

گفت نقدی ده که این با خاک یکسان می‌رود

آنچنان بی‌معنیی کارم به جان آورد و رفت

[...]

امیرخسرو دهلوی

گل رسید و هرکسی سوی گلستان می‌رود

در چمن‌ها هر طرف سروی خرامان می‌رود

شد جهان زنده به بوی گل، ولی من چون زیم

کز گلم بوی کسی می‌آید و جان می‌رود

عاشقان گریان و مست ما که نوشش باد می

[...]

محتشم کاشانی

باز ما را جان به استقبال جانان می‌رود

تن به جا می‌ماند و دل همره جان می‌رود

باز جیبی چاک خواهم زد که دستم هر زمان

بی‌خود از وسواس دل سوی گریبان می‌رود

باز خواهم در خروش آمد که وقت حرف صوت

[...]

سلیم تهرانی

می بده ساقی که حسن باغ و بستان می‌رود

چون تَذَرْوْ جسته، فصل گل شتابان می‌رود

شاهدان باغ از بس شوخ‌چشم افتاده‌اند

گل به پای خویش از گلبن به دامان می‌رود

راه کنعان را زلیخا بسته همچون رهزنان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه