گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

گل رسید و هرکسی سوی گلستان می‌رود

در چمن‌ها هر طرف سروی خرامان می‌رود

شد جهان زنده به بوی گل، ولی من چون زیم

کز گلم بوی کسی می‌آید و جان می‌رود

عاشقان گریان و مست ما که نوشش باد می

می به کف سوی چمن در عین باران می‌رود

کوری آن دیده محروم باز آن نازنین

بر بساط نرگس تر مست و غلتان می‌رود

گر چمن خواهی و فردوس، اینک اینک کوی دوست

خلق آواره کجا در باغ و بستان می‌رود؟

وقت او خوش کش گل وصلی شکفت از روی دوست

سوی ما باری همیشه باد هجران می‌رود

ای که سامان جویی از من، کی بود ثابت‌قدم؟

مست بیچاره که پای او پریشان می‌رود

آنکه در پایش نزد خاری، کجا داند که چیست؟

درد او کش در ته هر موی پیکان می‌رود

خسروا، بر خاک آسانی تپیدن دور نیست

هست دشوار آنکه او از دل نه آسان می‌رود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود

بالله ار با موئمن اندر کافرستان می‌رود

دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد

گفت نقدی ده که این با خاک یکسان می‌رود

آنچنان بی‌معنیی کارم به جان آورد و رفت

[...]

اسیری لاهیجی

جان ما بربست رخت و سوی جانان می‌رود

از می شوق جمالش مست و حیران می‌رود

طاقت دل چون ز سوز و درد عشقش طاق شد

بی‌سر و سامان سوی جان بهر درمان می‌رود

دل به کویت گر ز دست جور عشق آمد چه شد

[...]

محتشم کاشانی

باز ما را جان به استقبال جانان می‌رود

تن به جا می‌ماند و دل همره جان می‌رود

باز جیبی چاک خواهم زد که دستم هر زمان

بی‌خود از وسواس دل سوی گریبان می‌رود

باز خواهم در خروش آمد که وقت حرف صوت

[...]

سلیم تهرانی

می بده ساقی که حسن باغ و بستان می‌رود

چون تَذَرْوْ جسته، فصل گل شتابان می‌رود

شاهدان باغ از بس شوخ‌چشم افتاده‌اند

گل به پای خویش از گلبن به دامان می‌رود

راه کنعان را زلیخا بسته همچون رهزنان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه