گنجور

 
علی اشتری

بی‌تو ای غنچهٔ گل! با گل و ریحان چه کنم؟

با چنین سیل سر آورده به دامان چه کنم؟

شب وصل تو چو دیدم، چه کنم روز فراق؟

روز وصل تو چه کردم؟ شب هجران چه کنم؟

جان سپردم به تمنای لبت، روز وصال

تشنه مردم به سر چشمهٔ حیوان چه کنم؟

گر نسیمم نرساند سحری، بوی ترا

من در اندیشهٔ آن زلف پریشان چه کنم؟

گر بگویند بپیچ از خط او سر، گویم:

گویم، افتاده‌ام اندر خم چوگان چه کنم؟

تو ز فرهاد بریدی و نگفتی آخر

منِ دلدادهٔ آشفتهٔ حیران چه کنم؟

 
 
حزین لاهیجی

می شود دل چو گل از عیش پریشان چه کنم؟

غنچه سان گر نکشم سر به گریبان چه کنم؟

داده جمعیت دلهای اسیران بر باد

نکنم شکوه از آن زلف پریشان چه کنم؟

دل به آن چشم فسون ساز که چشمش مرساد

[...]

واقف لاهوری

یک نفس پا نکشد اشک به دامان چه کنم

چه کنم آه به این گوهر غلطان چه کنم

غنچه‌سان وا نشوم تا ندرم پیرهن

تو بگو گر نکنم چاک گریبان چه کنم

کرده از شهر به در شوخی خوش چشمانم

[...]

ترکی شیرازی

در چمن بی قدت ای سرو خرامان چکنم!؟

بی تماشای خطت سبزه و ریحان چکنم؟

در قیامت من اگر با تو برندم به بهشت

چون تو همراه منی حوری و غلمان چکنم؟

چون پریشان کنی از شانه سر زلف دراز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه