گنجور

 
حزین لاهیجی

می شود دل چو گل از عیش پریشان چه کنم؟

غنچه سان گر نکشم سر به گریبان چه کنم؟

داده جمعیت دلهای اسیران بر باد

نکنم شکوه از آن زلف پریشان چه کنم؟

دل به آن چشم فسون ساز که چشمش مرساد

من گرفتم ندهم، با صف مژگان چه کنم؟

طعنه بر بی دل و دینان مزن ای زاهد شهر

دل و دین می برد آن نرگس فتان چه کنم؟

سر و سامان بود ارزانی ناقص خردان

من که دیوانهٔ عشقم سر و سامان چه کنم؟

چند گویی که به دل مهر بتان پنهان دار

بوی یوسف رود از مصر به کنعان چه کنم؟

من نه آنم که به دنبال دل از جا بروم

می کشد سوی خود آن سرو خرامان چه کنم؟

می زنم خویش به آن شعلهٔ بی باک حزین

بیش ازین نیست مرا طاقت هجران چه کنم؟