علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲ - چه کنم؟

بی‌تو ای غنچهٔ گل! با گل و ریحان چه کنم؟

با چنین سیل سر آورده به دامان چه کنم؟

شب وصل تو چو دیدم، چه کنم روز فراق؟

روز وصل تو چه کردم؟ شب هجران چه کنم؟

جان سپردم به تمنای لبت، روز وصال

تشنه مردم به سر چشمهٔ حیوان چه کنم؟

گر نسیمم نرساند سحری، بوی ترا

من در اندیشهٔ آن زلف پریشان چه کنم؟

گر بگویند بپیچ از خط او سر، گویم:

گویم، افتاده‌ام اندر خم چوگان چه کنم؟

تو ز فرهاد بریدی و نگفتی آخر

منِ دلدادهٔ آشفتهٔ حیران چه کنم؟