گنجور

 
علی اشتری

از سر چو رفت سایه مهر پدر مرا

خاک جهان نشست بجایش بسر مرا

رفت آنکه زو بوقت شکایت ز روزگار

دلسوزتر نبود رفیق دگر مرا

آنکو عزیز داشت بهر حال و صورتی

از هرچه فکر می نکنی بیشتر مرا

آنکس که هر چه دور شدم گاهگاه از او

یک لحظه خود نداشته دور از نظر مرا

آنکس که بود رأی بلندش چو آفتاب

روشن کن شبان سیه چون سحر مرا

در کوره راه تیره پر پیچ زندگی

شمع وجود او همه جا راهبر مرا

شب تا سحر نخفت که یکروز دیده بود

با حالت فسرده و چشمان تر مرا

چون ساغرم ز باده گلگون تهی شدی

سر مست مینمود باشعار تر مرا

کو تا به بیند آنکه لبالب شود مدام

ساغر بجای باده ز خون جگر مرا

شمعی که شعله اش پر و بالی نسوختی

خاموش گشت و سوخت همه بال و پر مرا

گوئی که لاف بود همه دوستیش از آنک

همراه خود نبرد بگاه سفر مرا

گر جز برای درد کشیدن نیامدم

ایزد چرا نبرد از او پیشتر مرا

 
 
نسکبان اندروید
ناصرخسرو

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا

گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم

صفرا همی برآید از انده به سر مرا

گویم: چرا نشانهٔ تیر زمانه کرد

[...]

انوری

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا

از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک

در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا

گر بی‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست

[...]

امیرخسرو دهلوی

دیوانه کرد زلف تو در یک نظر مرا

فریاد ازان دو سلسله مشک تر مرا

سنگین دل تو سخت تر از سنگ مرمر است

کوه غم است بر دل ازان سنگ، مر مرا

دی غمزه تو کرد اشارت به سوی لب

[...]

حسین خوارزمی

ای سوخته ز آتش عشقت جگر مرا

وی برده درد عشق تو از خود بدر مرا

عشق تو چون قضای ازل خواهدم بکشت

معلوم شد ز عالم غیب این قدر مرا

عمرم گذشت و از تو خبر هم نیافتم

[...]

صوفی محمد هروی

آن چشم نرگس به سر آن پسر مرا

چون لاله ساخت غرقه به خون جگر مرا

نیک و بدی چو هست به تقدیر چون کنم

زاهد رسید هم زقضا این قدر مرا

دردی است در دلم که مداوا لبان اوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه