از سر چو رفت سایه مهر پدر مرا
خاک جهان نشست بجایش بسر مرا
رفت آنکه زو بوقت شکایت ز روزگار
دلسوزتر نبود رفیق دگر مرا
آنکو عزیز داشت بهر حال و صورتی
از هرچه فکر می نکنی بیشتر مرا
آنکس که هر چه دور شدم گاهگاه از او
یک لحظه خود نداشته دور از نظر مرا
آنکس که بود رأی بلندش چو آفتاب
روشن کن شبان سیه چون سحر مرا
در کوره راه تیره پر پیچ زندگی
شمع وجود او همه جا راهبر مرا
شب تا سحر نخفت که یکروز دیده بود
با حالت فسرده و چشمان تر مرا
چون ساغرم ز باده گلگون تهی شدی
سر مست مینمود باشعار تر مرا
کو تا به بیند آنکه لبالب شود مدام
ساغر بجای باده ز خون جگر مرا
شمعی که شعله اش پر و بالی نسوختی
خاموش گشت و سوخت همه بال و پر مرا
گوئی که لاف بود همه دوستیش از آنک
همراه خود نبرد بگاه سفر مرا
گر جز برای درد کشیدن نیامدم
ایزد چرا نبرد از او پیشتر مرا