گنجور

 
علی اشتری

تا که کام از لب نوش تو، روا نتوان کرد

جانب ساقی و پیمانه رها نتوان کرد

مستی ما مگر از لعل تو باشد، ورنه

لب ما را زلب جام جدا نتوان کرد

داروی مهر بیاور، که دل درد کشان

بسخن های حکیمانه دوا نتوان کرد

زینهمه لطف که در هر نگهت می بینم

دگرم با نگه غیر صفا نتوان کرد

لطف پیش آر و صفا کن که من سوخته را

بیش از این دوستی اهل ریا نتوان کرد

رمز دیدار پری با همه کس نتوان گفت

فاش پیش دگران راز ترا نتوان کرد

راز سربسته ما، تا نه بدستان گویند

گله از زلف تو با باد صبا نتوان کرد

 
 
خواجوی کرمانی

پشت بر یار کمان ابروی ما نتوان کرد

خویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد

کشته ی تیغ ملامت برضا نتوان شد

حذر از ضربت شمشیر قضا نتوان کرد

گرچه از ما بخطا روی بپیچید و برفت

[...]

حافظ

دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد

تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد

آن‌چه سعی است، من اندر طلبت بنمایم

این قَدَر هست که تغییرِ قضا نتوان کرد

دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

با چنین درد دلی میل دوا نتوان کرد

حاصل عمر عزیز است رها نتوان کرد

چشم ما روشنی از نور جمالش دارد

یک دمی نور وی از دیده جدا نتوان کرد

سود و سرمایه همه در سر کارش کردیم

[...]

نسیمی

از تو خوبی طمع مهر و وفا نتوان کرد

گله با وصل گل از خار جفا نتوان کرد

کرده ام قیمت یک موی تو را هر دو جهان

گرچه او را به چنان تحفه بها نتوان کرد

عمر چون باد هوا می گذرد حاضر باش

[...]

امیرعلیشیر نوایی

بند گیسوی تو از دست رها نتوان کرد

گر جدا سازیش از بند جدا نتوان کرد

دم نگه دار مسیحا که به جز نوش وصال

درد مهلک چو شد از هجر دوا نتوان کرد

چو خرامی سوی ما گر نه فقیرم بینی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه