علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵ - نتوان کرد

تا که کام از لب نوش تو، روا نتوان کرد

جانب ساقی و پیمانه رها نتوان کرد

مستی ما مگر از لعل تو باشد، ورنه

لب ما را زلب جام جدا نتوان کرد

داروی مهر بیاور، که دل درد کشان

بسخن های حکیمانه دوا نتوان کرد

زینهمه لطف که در هر نگهت می بینم

دگرم با نگه غیر صفا نتوان کرد

لطف پیش آر و صفا کن که من سوخته را

بیش از این دوستی اهل ریا نتوان کرد

رمز دیدار پری با همه کس نتوان گفت

فاش پیش دگران راز ترا نتوان کرد

راز سربسته ما، تا نه بدستان گویند

گله از زلف تو با باد صبا نتوان کرد