گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی
 

ساقیا منکه خرابم زنو آبادم کن

تشنه ام خضری و از جرعه ی امدادم کن

زازل گرچه نهادند مرا بنیان کج

راست خواهی تو خرابم کن و آبادم کن

در وجود من خاکی نبود آب طرب

بکش از خاک در میکده ایجادم کن

همه شب همنفس مرغ گلستانم من

یکنفس ای گل نو گوش بفریادم کن

مطرب از ساز حقیقت بزن این پرده

ساقی از رنگ تعلق زمی آزادم کن

بچم ای گلبن مه روی سهی قد در باغ

فارغ از جلوه سرو و گل و شمشمادم کن

کو اجازت که بسر برد در تو طوف کنم

همتی بدرقه طوسم و بغدادم کن

بسمل تیر نظر منتظر یک نگهست

فارغ از کمکش دام و زصیادم کن

بیستون غم عشق تو بناخن کندم

بده آن تیشه خونریزم و فرهادم کن

رهروان جمله بکعبه من آشفته بدیر

آخرای پیر خرابات تو ارشادم کن

پای تا سر غمم از کثرت اغیار بیا

بی خبر از درم و از همه غم شادم کن