گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

بخرند ناز معشوق به جان نیازمندان

به مژه چو شمع گریان و به لب چو صبح خندان

نظری که وقف باشد بنگاه جادوی تو

برود زره ازین پس بفسون چشم بندان

نکنی بعاشقی عیب گرش قدم بلغزد

که بعقل استوار است قرار هوشمندان

تو چه شاهدی خدا را که دمی برقص آری

همه زاهدان و مستان همه عابدان و رندان

بسیاه چال هجران همه شب بود زلیخا

نه که یوسف است تنها بمیان و بند و زندان

چو تو دلپسند آئی چه غم از جفای دشمن

که بجان و دل پسندیم ستم زناپسندان

اگر از حدیث مجنون سخنی کند محدث

بگزند دست حیرت همه عاقلان بدندان

بلباس زرق آشفته مرو ببزم مستان

که تو گرگی و نشائی بلباس گوسفندان

تو مگر به جد درآیی به پناه آل طه

که همه جهان بگریند و تویی به ذوق خندان