گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

بخرند ناز معشوق به جان نیازمندان

به مژه چو شمع گریان و به لب چو صبح خندان

نظری که وقف باشد بنگاه جادوی تو

برود زره ازین پس بفسون چشم بندان

نکنی بعاشقی عیب گرش قدم بلغزد

که بعقل استوار است قرار هوشمندان

تو چه شاهدی خدا را که دمی برقص آری

همه زاهدان و مستان همه عابدان و رندان

بسیاه چال هجران همه شب بود زلیخا

نه که یوسف است تنها بمیان و بند و زندان

چو تو دلپسند آئی چه غم از جفای دشمن

که بجان و دل پسندیم ستم زناپسندان

اگر از حدیث مجنون سخنی کند محدث

بگزند دست حیرت همه عاقلان بدندان

بلباس زرق آشفته مرو ببزم مستان

که تو گرگی و نشائی بلباس گوسفندان

تو مگر به جد درآیی به پناه آل طه

که همه جهان بگریند و تویی به ذوق خندان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان

دل از انتظار خونین دهن از امید خندان

مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد

به ورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان

نظری مباح کردند و هزار خون معطل

[...]

کمال خجندی

ز نشاط و عیش بادا لب تو همیشه خندان

شکرست آن نه لب‌ها گهرست آن نه دندان

به دهان تنگ فرما که ز حقه مرهمی ده

چو به خنده تازه کردی سر ریش دردمندان

به غبار گرد روی تو خطی نوشته دیدم

[...]

اهلی شیرازی

تو که پیش بیغمانی چو گل از نشاط خندان

رخ خود چو غنچه درهم چه کشی ز دردمندان

ز لب تو بیعنایت، بکجا برم شکایت

که صدم جفاست از وی ز تو صدهزار چندان

چکنم که در نگیرد بتو شمع برق آهی

[...]

نظیری نیشابوری

نه مراست حسن خصلی به عیار سربلندان

نه خوش آمدی موافق به مذاق خودپسندان

به خیال نقش و رنگم ز دو دیده خواب برده

خم ابروی نگارین چو شب نگاربندان

به تک و دو اندرین ره نرسم به گرد مردی

[...]

عرفی

به چه رو به جلوه آید، طلب نیازمندان

نه دل نیاز خرم، نه لب امید خندان

گله از تهی کمندی، نه روا بود، همین بس

که غزال ما نیفتد به کمند صید بندان

چه کند زبون شکاری، ز چنین شکارگاهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه