گنجور

 
قطران تبریزی
 

آن غیرت یزدان نگر و قدرت یزدان

از قدرت یزدان چه عجب غیرت چندان

هرگز نرسد کس بسر قدرت ایزد

هرگز نرسد کس بسر غیرت یزدان

گه کوه و بیابان کند از باغ و بساتین

گه باغ و بساتین کند از کوه و بیابان

شاید که فرو مانی زین فکرت و غیرت

شاید که فرو مانی زین غیرت حیران

خواهی که بدانی همه را یکسر معنی

خواهی که ببینی همه را یکسر برهان

رو قصه تبریز همیخوان و همی بین

شو ساحت تبریز همی بین و همیخوان

شهری بدو صد سال برآورده بگردون

خلقی بدو صد سال در او ساخته ایوان

مردمش همه دست کشید از بر پروین

با روش همه بار کشید از سر کیوان

آن خلق همه گشت به یک ساعت مرده

و آن شهر همه گشت به یک ساعت ویران

بس صورت آراسته همچون بت کشمیر

بس خانه افراخته چون روضه رضوان

در بوم شد آنصورت آراسته مدفون

در خاک شد آن خانه افراخته پنهان

آنانکه پر از نعمت شان بد همه خانه

آنانکه پر از خواسته شان بد همه دکان

امروز همی تن بفروشند بیکدانگ

وامروز همی جان بفروشند بیک نان

شهری همه پر نان و در او خلق گرسنه

جائی همه پر آب و در او مردم عطشان

مردم بگه سختی داند محل مال

مردم بگه مرگ شناسد خطر جان

آنانکه برفتند ز تیمار برستند

وآنانکه بماندند بماندند در احزان

کس رسته نشد وانکه شد از تخمه اولاد

کس جسته نشد وانکه شد از غصه اخوان

از درد همه روی بکندند بچنگال

وز درد همه دست گزیدند بدندان

آن شهر بدینگونه بیاشفت که گفتم

وانشب که بلا داد بر این خلق نگهبان

ما در زفزع یاد نیاورد ز فرزند

عاشق ز جزع یاد نیاورد ز جانان

چون روز جزا آن نه همی خورد غم این

چون روز پسین این نه همی خورد غم آن

وز انده بی نانی و بی جامگی امروز

آجال چو آمالش نمانده شده انسان؟

زانگه که پدید آمده عالم را بنیاد

زآنگه که پدید آمده گیتی را بنیان

این زلزله نشنیند کس اندر همه گیتی

وین ولوله نادیده کس اندر همه کیهان

از کرده ما رفت همه آفت بر ما

وز کرده خود هیچ نگشتیم پشیمان

آرامش اینانرا کز مرگ رهیدند

او رسته شد و پور دل افروزش مملان

از دیدن آن با دل شادی همه ساله

در مملکت این با دل شادان همسالان

تا میر اجل با پسرش باقی باشد

هرگز نرسد بد بتن هیچ مسلمان

این هست چو مهری که زوالش نبود هیچ

وان هست چو ماهی که در او ناید نقصان

از دولت ایشان شود این شهر دگر بار

بهتر ز عراقین و نکوتر ز خراسان

دیگر نبود ناصح این دولت غمگین

دیگر نبود حاسد این ملکت شادان

صد دل بود آن را که ترا دارد دلبر

صد جان بود آن را که ترا داند جانان

شیرین تری از مال و نوآئین تری از ملک

چون چشم بجان و بخرد ملک بسامان

میر عضد آن تاج ملوک همه عالم

بو نصر مکان ظفر و نصرت امکان

بار ایت یارانش رود رایت نصرت

با لشگر خصمانش بود لشگر خذلان

بر دشمن او شهد بود زهر هلاهل

بر حاسد او لاله شود خار مغیلان

از بسکه برد قیمت زرینه گه بذل

از بسکه برد قیمت سیمینه گه خوان

خواهد که دگر باره بر خاک رود این

خواهد که دگر باره سوی سنگ رود آن

سوزنده تر از آتش و سازنده تر از آب

تیغ و کف کافیش بایوان و بمیدان

زائر کند از جود کفش زرین زیور

تیغش کند از خون عدو میدان الوان

زی وی نبود خواسته زندانی یک شب

زیرا که شناسد که نه خوش باشد زندان

مهمان بر او باشد چون جان گرامی

داند که بجسم اندر جان هست چو مهمان

از سوی خراسان مه رخشنده برآید

هرگز نرود سوی خراسان مه رخشان

با طلعت او تیره شود چشمه خورشید

با همت او پست بود گنبد گردان

طاعت نبرد طبعش و گیتیش به طاعت

فرمان نبرد دستش و گیتیش بفرمان

باشند پشیمان همه بر نعمت داده

او باشد بر نعمت ناداده پشیمان

از راستی و رادی پیوسته بتوحید

از مردمی و مردی پیوسته بایمان

در وعده تو نیست نه تأخیر و نه تأویل

در عادت تو نیست نه تبدیل و نه نسیان

کهتر ز تو مهتر شود و بسته گشاده

مفلس ز تو قارون شود و غمگین شادان

نام تو چو روز است بهر جای رسیده

جود تو چو روزی است بهر جای فراوان

در خشک بیابان ز کفت دریا خیزد

دریا شود از تیغت چون خشک بیابان

از طاقت و امکان نتوان کرد چنو هیچ

وز بنده بهر کار همیخواهد یزدان

رادیت گه بزم فزون است ز طاقت

مردیت گه رزم فزون است ز امکان

با دولت تو سندان چون موم شود نرم

بر دشمن تو موم شود سخت چو سندان

تا لؤلؤ عمان نشود خوار چو خارا

تا خار نگیرد محل لاله نعمان

چون لاله نعمان کن در باغ ولی خار

بر دست عدو خار کن از لؤلؤ عمان

بگذار چنین عید هزاران و تو مگذر

مگذر تو و بگذار چنین عید هزاران