گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی
 

زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن روبین

چشمه ی تسنیم و کوثر در دهان او ببین

نافه مشک ختن گر آید از آهو پدید

یک لطیمه عنبرش پیرامن آهو ببین

حیله ی هاروت و ماروتش نگر در چین زلف

سحر بابل را عیان زان نرگس جادو ببین

کعبه ی اهل دلش گیسو حجرخال سیاه

قبله ی اهل نظر در آن خم ابرو ببین

حوری و غلمان چه خواهی آن رخ دلکش بخواه

سدره و طوبی چه جوئی آن قد دلجو ببین

آینه عیبت نگوید روبرو از کف بهل

تا بدانی زشتی خود در رخ نیکو ببین

از شبان تیره تا کی روز میداری طمع

صبح صادق را عیان زان حلقه ی گیسو ببین

صد دل شیدا شهید خنجر مژگان او

صد سر سودائیش آویزه ی آن مو ببین

تا که چوگان کرده ترکم طره ی طرار زلف

قرص خورشیدش اسیر صولجان چون گو بین

میکنی تقریر وصف چین زلف آن پری

بزم را آشفته از این گفتگو خوشبو ببین

مظهر واجب بود مانا علی مرتضی است

اسم او را مرتسم ای عارف اندر هو ببین