گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

برون از دیده غواص صد دریای خون آمد

که تا یک گوهر ارزنده از دریا برون آمد

زبس دلهای خونین کرده جا در نافه زلفش

عجب نبود گر از آن موی مشکین بوی خون آمد

مگر زلف نژند تو کمند خاطر من شد

که هر جا میکشد دل در قفایش بیسکون آمد

مرنج از راستی کز سرو موزون بر بیالائی

بمه سنجیده ام حسن رخت صدره فزون آمد

زکف شد دامن دلدار اکنون باد در دستم

چها زین پس بمن یا رب زبخت واژگون آمد

چگونه ره برم در شام هجران بر سر کویش

اگر نه بوی زلف عنبرینش رهنمون آمد

اگر دیوانه زنجیر زلف آن پری روئی

برت آشفته صد مجنون پی درس جنون آمد