لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

گویند بهار است و جهان رشک بهشت است

اطراف چمن پر ز بت حورسرشت است

از عکس بهشتی بتکان ساحت گلزار

اندر نظر باده کشان باغ بهشت است

شیخ و حرم و بلبل و گل مؤبد و دانش

ما را نه سر کعبه نه گلشن نه کنشت است

ای هم نفسان باغ و گلستان بشما خوش

زیرا که مرا کنج قفس دست نوشت است

بر طارم کیوان بودم پای زرفعت

هر چند بمیخانه سرم بر سر خشت است

خشت در کریاس علی قبله هشتم

کز بهر من آشفته بسی به زبهشت است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

ای سیر تو را نانِ جُوین خوش ننماید

معشوقِ من است آنکه به نزدیکِ تو زشت است

حورانِ بهشتی را دوزخ بود اَعراف

از دوزخیان پرس که اَعراف بهشت است

اهلی شیرازی

قد طوبی و لب کوثر و خود حور بهشت است

یارب ملک است آدمی این چه بهشت است

جز برق محبت نبود آتش موسی

گر از سر طورست و گر از کنج کنشت است

آن لعل روان بخش بود یا خط نوخیز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه