گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

دریغ نعمت وصل بتان که در گذر است

خوشست لؤلؤ رنگین و بحر پرخطر است

بهار و باغ و گل و عندلیب سرخوش مست

زتندباد خزانی هنوز بی خبر است

مجو زنخل محبت ثمر بجز حرمان

که باغبان بودش عشق وآبش از بصر است

اگر که جلوه یار است طالبان سوزد

اگرچه نخله طور است بار او شرر است

حدیث روز قیامت که گفت طولانیست

زشام هجر تو یک شمه لیک مختصر است

رقید عقل برستم سمر شدم بجنون

مگوکه تخم وفا ای عزیز بی ثمر است

بزخم تیر و سنان شاید ار نهی مرهم

هلاک آن دل خونین که زخمش از نظر است

دو چشم وقف براه غبار قافله است

دو گوش در ره پیغام یار نوسفر است

بهشت و حوری وغلمان چه میکند یعقوب

که خاطرش متعلق بصحبت پسر است

بطوف کوه و کمر چند میروی با سر

خوشا کسی که بیاد تو دست در کمر است

بگیر دامن آه سحر تو آشفته

که در جهان اثر ار هست از دم سحر است

بصبر کوش که تا میوه مراد بری

که ریشه تا که درآ بست قابل ثمر است

در وصال گشاید بپنجه غیبی

علی که فاتح ابواب دوست دادگر است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
لبیبی

در این قصیده که گفتم من اقتفا کردم

باوستاد لبیبی که سیدالشعراست

بر آن طریق بنا کردم این قصیده که گفت:

«سخن که نظم کنند آن درست باید و راست »

امیر معزی

اگرچه ناموران را تفاخر از هنرست

تفاخر هنر از شهریار نامورست

جلال دولت عالی جمال ملت حق

که پادشاه جهان است و خسرو بشرست

اگر زمانه بنازد ز عدل او نه شگفت

[...]

سید حسن غزنوی

قوی دلی که به خلق و به خلق گل شکر است

ز خلق و خلقش چون گل شکر در آب تر است

ثبات دولت او جان صورت امل است

شعاع خنجر او نور دیده ظفر است

همای همت او ظل مردمی گسترد

[...]

سعدی

به راه راست توانی رسید در مقصود

تو راست باش که هر دولتی که هست تو راست

تو چوب راست بر آتش دریغ می‌داری

کجا به آتش دوزخ برند مردم راست

امیرخسرو دهلوی

شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است

که شام تا سحرم زلف یار در نظر است

چگونه تیره نباشد رخم که شمع مراد

نمی فروزد ازین آتشی که در جگر است

مگو که چند شوی بی خبر ز مستی عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه