گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

کاش پاینده شدی وصل تو چون هجرانت

کاش نایاب شدی درد تو چون درمانت

تا ندیدند از آن درد نصیبی اغیار

تا در آن وصل بماندند بسی یارانت

اثر از ناله خود بلبل شیدا مطلب

شرط آنست که گل گوش کند افغانت

بسکه پیوسته بهم تیر نظر میترسم

زین میان غیر بناحق بخورد پیکانت

سینه خالی کن از این وسوسه شیطانی

کازیمن بود که بیارد نفس رحمانت

کی بمرآت دلت پرتو واجب افتد

تا که در نفس بود کش مکش اسکانت

بگدائی در میکده خوش باش دلا

گو براند زدر خود زستم سلطانت

عشق همخابه بود نیست غم از شحنه عقل

نوح همراه بود نیست غم از طوفانت

چون خلیلست گرت ریشه خلت در گل

نار نمرود شود باغ گل و ریحانت

تا شنیدند که زندان بودت حلقه زلف

یوسف مصر بخواهد بدعا زندانت

منم آشفته آلوده بعصیان دامان

عملم نیست مران دست من و دامانت

بولای تو که جز حب توام نیست عمل

گر تو گوئی ببرد بار مرا سلمانت

 
sunny dark_mode