گنجور

 
سید حسن غزنوی

بیار باده که لبیک عشق یار زدیم

سرای پرده دل سوی آن نگار زدیم

به پادشاهی در دل چو مهر او بنشست

ز رخ بنامش زرهای کم عیار زدیم

بهار باز سر زلف او چو در سر کرد

به دیده خود را چون ابر نوبهار زدیم

شکسته شد بره دل چو دیده رفت شکار

چه روز بود که بی اسب بر شکار زدیم

اگر چه چوگان سر گشته ایم نیست عجب

از آنکه تکیه بر این گوی بی قرار زدیم

ز روزگار سخنهای پشت و روی بگوی

که پشت پای براین روی روزگار زدیم

سزد که نوبت سلطان عشق پنج کنیم

چو کوس خازنی خاص شهریار زدیم

خدای داند اگر آسمان که پر دیده است

چو احمد عمر خاص خازنی دیده است

به بوسه یار من از پسته شکر اندازد

به بذله از صدف لعل گوهر اندازد

سوی زمین چو ز مشرق فرو رود خورشید

شفق بهانه از رشک خون بر اندازد

ز مهر روی چو ماهش قیامتی آمد

که خویش را ز فلک مهر و مه در اندازد

دلم ربود و نگاهش نداشت این کشدم

که دل رباید وبا جای دیگر اندازد

رسد چو سایه سرزلف پر دلش بر پای

بر آفتاب به آن دل همی سر اندازد

زد از رخم زر و شادم که خواجه خازن

به زیر پایش باری از این زر اندازد

خدای داند اگر آسمان که پر دیده است

چو احمد عمرخاص خازنی دیده است

می از لب تو صفا یادگار می خواهد

گل از رخ تو به جان زینهار می خواهد

ز مه نیافت همانا گل پیاده مدد

کز آفتاب رخت هم سوار می خواهد

سزد که بسته دلم چون شکر در آب گداخت

که آب از آن شکر آبدار می خواهد

چو حلقه بر در از آن است در خم زلفت

که بار از آن دهن تنگ بار می خواهد

بکشت مردمک چشم جادوی تو مرا

بهانه اینکه پری خون نار می خواهد

عیار مهد مکن کم که خازن سلطان

ز نقد نقد خزانه عیار می خواهد

خدای داند اگر آسمان که پر دیده است

چو احمد عمر خاص خازنی دیده است

قوی دلی که به خلق و به خلق گل شکر است

ز خلق و خلقش چون گل شکر در آب تر است

ثبات دولت او جان صورت امل است

شعاع خنجر او نور دیده ظفر است

همای همت او ظل مردمی گسترد

که چون فریشته با صد هزار بال و پر است

بروز صخره صما بپرس تا گوید

که جان ملک و دل دولت احمد عمر است

مخوانش خازن زر و گهر که خاک درش

عزیزتر ز زر و قیمتی تر از گهر است

بدانش گوهر کز نوبت همایونش

ذخیرهای خزانه ز نوبت دگر است

ببوی کز شب مشک وز روز کافور است

ببین که از مه سیم و ز آفتاب زر است

خدای داند اگر آسمان که پر دیده است

چو احمد عمرخاص خازنی دیده است

زهی زمانه ناساز هم نکو گویت

فتاده روز و شب از دیده در تکاپویت

نگارخانه حکمت ضمیر جان بخشت

گشاد نامه حاجت ضمیر دل جویت

بهار دیده منقش ز عکس گلرنگت

هوای روح معطر ز خلق خوشبویت

ترا خبر نه و مهر تو رسته در هر دل

مگر در آب فتاده است مهر خود رویت

چنان فکندی گوی قبول در میدان

که بیش در نرسد خنگ چرخ در پویت

قیامت است ز عشاق بر درت دائم

که هست شور قیامت همیشه در کویت

شگفته دار به عدلی مرا که خوش نبود

نهال دولت تو خشک و آب در جویت

یکی شده است ترو خشک هرچه می گوید

بصد هزار زبان دولت و ثناگویت

خدای داند اگر آسمان که پر دیده است

چو احمد عمر خاص خازنی دیده است

زمانه خواست که افسانه بود می و نه ام

از این سعادت بیگانه بود می و نه ام

فدای شمع جلال ترا اگر ایام

حسد نکردی پروانه بود می و نه ام

یخ آن زمانه که در سلک کهتران دلیر

حریف ورند ندیمانه بودمی و نه ام

دهم مده که همانا که گر چنان بودی

صلات خود را پروانه بودمی و نه ام

چو نسیم برتو کاشکی قضا کردی

خدای عزوجل تا نه بودمی و نه ام

چو بار دادی خورشید وار شایستی

که ذره وار میان خانه بودمی و نه ام

وگرنه چون شبه دفع گزند نام ترا

رقیب این در یکدانه بودمی و نه ام

خدای داند اگر آسمان که پر دیده است

چو احمد عمرخاص خازنی دیده است

در این خجسته سفر بخت هم عنان تو باد

رونده خنک جهان هم به زیر ران تو باد

بهر مراد که چون آفتاب روی نهی

ز ذره گرچه فزون تر بود از آن تو باد

زبان تیغ چو در هم شود ز بیم اجل

خروش موکب حق گوی ترجمان تو باد

گل امل بدو انگشت چون چراغ افروخت

نو ای بلبل شکرش به بوستان تو باد

چو عقد گوهر سحر حلال کردم نظم

گره گشای و زبان بند چون بنان تو باد

ره دو دیده امید تنگ بسته شده است

گشاد نامه پروانگی زبان تو باد

هزار جان گرامی نخست جان حسن

اگر چه نیست گرامی فدای جان تو باد